قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1271

تاريخ الفي ( فارسى )

كوفه به ابو مسلم رسيده هر دو يك جا به شهر درآمدند . و تا رسيدن ايشان عيسى بن موسى ، از خلايق بيعت جهت منصور گرفته بود و تمامى خلايق را به بيعت منصور درآورده . ذكر مخالفت عبد اللّه بن على بن عبد اللّه بن عباس با برادرزادهء خود ابو جعفر منصور مجمل اين قضيّه آنكه چون عبد اللّه بن على در دمشق از وفات سفّاح خبر يافت به اجتماع خلايق فرمان داد و گفت : در آن اوان كه سفّاح مىخواست از عقب مروان حمار لشكر فرستد فرمود كه از اولاد عباس هركه امارت سپاه را اختيار كرده مروان را بكشد وليعهد من باشد . و بر همگنان ظاهر است كه آن مهمّ را من كفايت نمودم . اكنون بنابراين مقدّمه خلافت به من مىرسد نه به ابو جعفر . اشراف شام و اهالى خراسان كه در دمشق بودند بعد از استماع اين خبر با عبد اللّه بيعت كردند . عبد اللّه از دمشق بيرون آمده به حرّان رفت . مقاتل بن على كه نصب كردهء منصور بود متحصّن گشت . ابو جعفر منصور چون خبر مخالفت عمّ خود را شنيد ، صاحب الدّوله ابو مسلم را به حرب او فرستاد . چون خبر توجّه ابو مسلم به عبد الله رسيد با والى حرّان صلح كرده متوجّه ابو مسلم گرديد . امّا از طالع برگشته به مجرّد توهّم آنكه مبادا اهل خراسان به جانب ابو مسلم روند ، هيجده هزار كس از آن جماعت را بىگناه به قتل رسانيده حوالى نصيبين را لشكرگاه ساخته يك طرف لشكر را خندق كرد و طرف ديگر آتشبازى تعبيه نمود و خود را چنان مستحكم ساخت كه هيچ كس را به او دسترس نبود و قريب به پنج ماه در برابر هم نشسته در مجادله و مقاتله مشغول بودند و هر روز جمعى كثير از جانبين به قتل مىرسيد . چون ابو مسلم ديد كه به هيچ وجه بر وى دست نتواند يافت ، شروع در مكر و حيله كرد و لشكر شام را فريب داد . در تواريخ چنين آورده‌اند كه ابو مسلم به حسن بن قحطبه ، كه ميمنهء لشكر وى به او تعلّق داشت ، گفت : فردا چون مخالفان بر تو حمله كنند بايد كه تو روى از معركه برتابى . حسن به موجب فرموده آن روز فرار بر قرار اختيار نموده اكثر مبارزان شام از عقب او تاختند . ابو مسلم فرصت غنيمت دانسته بر بقّيهء لشكر عبد اللّه حمله آورد . ايشان را چون طاقت مقاومت نبود ، لاجرم روى به گريز نهادند . آورده‌اند كه در اين محل عبد الله بن على از ابن سراقه پرسيد كه : مصلحت ما چيست ؟ ابن سراقه گفت : صلاح در آن است كه جنگ كنى تا كشته شوى ؛ چرا كه گريختن چون تويى ننگ و عار است و حال آنكه تو دائما مردمان را از اين جهت سرزنش مىنمودى . القصّه ، به سخن ابن سراقه ملتفت نشده حيات را غنيمت دانسته به طرفى بدر رفت و غنايم